Make your own free website on Tripod.com

1-يه بابايي   گاوداري داشته، مامور بهداشت مياد ميگه به گاوات غذا چي ميدي؟ ترکه ميگه ان، گه، پهن، پشکل! يارو کلي جريمش ميکنه. سال بعد مياد ميگه چي ميدي به گاوات؟ طرف ميگه جوجه کباب، چلوکباب، پيتزا! يارو دوباره کلي جريمش ميکنه. سال بعد بازم مياد ميگه چي ميدي به گاوات؟ اين دفعه طرف ميگه والا اول صبح نفري هزار تومن بهشون ميدم برن هر چي دوست دارن بگيرن بخورن

 

2-يک روز يه نفر با عينک دودي ميره لب دريا و ميگه چقدر نوشابه!

3-شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه‌هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت: نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي‌بيني؟ واتسون گفت: ميليونها ستاره مي‌بينم. هلمز گفت: چه نتيجه مي‌گيري؟ واتسون گفت: از لحاظ روحاني نتيجه مي‌گيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره‌شناسي نتيجه مي‌گيريم كه زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيكي، نتيجه مي‌گيريم كه مريخ در محاذات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد. شرلوك هولمز قدري فكر كرد و گفت: واتسون تو احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيري اينست كه: چادر ما را دزديده و برده‌اند! =))

4- در مسابقه اسب‌دواني يك نفر صد هزار دلار روي اسب شماره 28 شرط‏بندي كرد و اتفاقا برنده 500 هزار دلار شد. مسئول برگزاري مسابقه از او پرسيد: چطور اين همه پول رو روي اسب شماره‌ 28 شرط‏بندي كردي؟ گفت: ديشب خواب ديدم كه دائما جلوي چشمم يك عدد 6 و يك عدد 8 مي‏آد. مسئول برگزاري پرسيد: 6 و 8 چه ربطي به 28 داره؟ گفت: مگه شيش هشت تا 28 تا نمي‏شه؟

5-يه روز يك فيزيكدان - يك زيست شناس و يك رياضيدان توي يك كافه نشسته بودن و ضمن صحبت به خيابون و مردم هم توجه ميكردن. ميبينن كه 2 نفر وارد خونه اي شدن و پس از مدتي 3 نفر اومدن بيرون.
فيزيكدان ميگه : اندازه گيري ما دقيق نبود
زيست شناس ميگه : احتمالا توليد مثل داشتن
رياضيدان ميگه : اگر الان دقيقا يك نفر ديگه بره توي خونه اونوقت ميتونيم۴-يه آخوند  بوده كه خيلي سوتي ميداده و روايتها رو اشتباه ميگفته

5-خلاصه تصميم ميگيرن يه نخ به پاي حاج آقا ببندن تا هر وقت سوتي داد نخ و بكشن تا حاج آقا حرفشو اصلاح كنه

القضا يه روز آخونده داشته ميگفته كه : امام حسين با هفتادو دو نفر از يارانش ... يهو يه بچه كه داشته ميدوئيده پاش ميخوره به نخ

حاج آقا هم ميگه ببخشيد با هفتصد و بيست نفر ... مسئول نخ ميبينه حاج .قا سوتي داد نخ رو ميكشه ... دوباره ميگه

ببخشيد هفت هزار و دويست نفر ... دوباره نخ و ميكشه ... يهو آخونده ميگه : مردم يا 72 نفر بوده يا 720 نفر يا 7200 نفر يا

اين نخ افتاده دست يه آدم مادر....

 بگيم كه خونه خاليه

6- يه يارو بچش دوقلو ميشه، يكي رو مي‌بُره واسه اون يكي لايه يارو  شب ميره دزدي چيزي پيدا نميكنه مشق هاي بچه اشون را خط ميزنه مي‌كنه 

۷-يه يارو  داشته تو لس‌آنجلس قدم ميزده، يهو داريوش رو ميبينه، بدو بدو ميره جلو، ميگه: سلام آقا داريوش! داريوش ميگه: سلام هموطن! طرف كف ميكنه، ميگه: اوووف! عجب كيفيتي

 ۸-يارو  شب ميره دزدي چيزي پيدا نميكنه مشق هاي بچه اشون را خط ميزنه

۹-يه يارو عجله داشته واسه رفتن تاکسی گيرش نمياد 100 تابيليط اتوبوس می خره می ره اتوبوس دربست سوار بشه !

1۰دو تا جوجه قرار می ذارن با هم ازدواج کنن. وقتی بزرگ می شن می بينن که هر دو تاشون خروس هستن.

11- خر يك دهاتي گم شده بود، همه جا به دنبالش گشت و بالاخره خسته و ناراحت وارد باغي شد. از قضا پسر و دختري در آن باغ ميعاد داشتند و حرفهاي عاشقانه مي‌زدند. دختر از پسر پرسيد: تو چرا اينقدر در چشمهاي من نگاه مي‌كني؟ پسر گفت: آخه من همه دنيا را در چشم‌هاي تو مي‌بينم! در اين هنگام يارو دهاتيه با التماس فرياد زد: توروخدا خوب به چشماش نگاه كن ببين خر من كجاست؟

12--يه بابايي به تازگي در اداره برق استخدام شده بود و كارش در قسمت سيم‌باني بود. رئيس قسمت به او گفت: تو وقتي بالاي اين تيرهاي چراغ‌برق ميروي بايد خيلي احتياط كني و موظب باشي چون سيما لخته... طرف هم قول داد كه حتما رعايت كند. از فردا بالاي هر تير چراغ برق كه مي‌رفت مرتب داد مي‌زد: ياالله... ياالله... لخت و نامحرم نباشه...! سيماخانم... خودتو بپوشون

13- از يه بابايي سر امتحان پرسيدن: اسم كوچيك پاستور چي بود؟ فكري كرد و جواب داد: فكر كنم انستيتو بود.

14-سازمان بهداشت جهاني براي آزمايش يك واكسن جديد و خطرناك احتياج به داوطلب داشتند. از ميان مراجعين فقط سه نفر واجد شرايط اعلام شدند. يك آلماني، يك ايراني و يك فرانسوي. قرار شد براي انتخاب نهايي با آنها تك تك مصاحبه شود. از آلماني پرسيد: براي اينكار چقدر پول مي‌خواهيد؟ او گفت: صد هزار دلار، اين پول را ميدهم به زنم كه اگه از اين واكسن مردم يا فلج شدم زنم بي‌پول نماند. از فرانسوي نيز همين سوال را كردند و او گفت: من دويست هزار دلار مي‌گيرم، صد هزارتا براي زنم و صدهزارتا هم براي معشوقه‌ام. سوال را از ايراني هم پرسيدند و او گفت:من سيصدهزاردلار مي‌خواهم. صدهزارتا براي خودم، صد هزارتا هم حق و حساب شما، صد هزارتاشو هم ميدم به اين آلماني كه واكسن را بهش بزنيد

15-بچه يه بابايي به باباش ميگه بابا پنکه سقفی سوخت!
باباش مبگه : خب معلومه وقتی ميرين 15 نفری زيرش ميخوابين ميسوزه

16-دو معتاد رو به روي يکديگر نشسته بودن اولي به دومي ميگه: بيا جامونو عوض کنيم دومي ميگه چرا اولي ميگه خوب اينم يه ورزشه ديگه دومي ميگه:خوب چه کاريه منقلو ميچرخونيم!

17- به يه بابايي ميگن : امام اول كيه ؟ ... كلي فكر ميكنه ميگه آقا يه راهنمايي كن .... ميگن شمشيرش معروفه .... .... زورو نيست ؟

18- ازيه بابايي ميپرسن خط وسط قرص مال چيه؟
ميگه:واسه اينه كه اگه قرص با آب نرفت پايين با پيچ گوشتي بره پايين

19-راديو پيام داشته وضعيت راه ها رو اعلام مي كرده:
از ولي عصر به امام حسين بسته است.
يه بابايي ميگه ديگه چرا قسم مي خوري؟

20-دو نفر ميرن يك رستوران كلاس بالا، ‌دو تا كوكا سفارش ميدند‌، بعد هم يكي يك ساندويچ از كيفشون درميارند، ‌شروع مي‌كنند به خوردن. گارسونه مياد ميگه: ‌ببخشيد،‌شما نمي‌تونيد اينجا ساندويچ خودتونو بخوريد. اوونا يك نگاهي به هم مي‌كنند، ‌ساندويچاشونو باهم عوض مي‌كنند!

21- يه بابايي ميفته تو جزيره آدم خورا، آدم خورا مي‌گيرنش، رئيسشون ميگه: اينا رو پوستشون رو ميكنيم باهاش قايق درست ميكنيم. طرف هم يه چاقو ور ميداره مي‌گذاره رو شكمش، ميگه: جلو نيايد وگرنه ‌قايقتونو سوراخ ميكنم!

22-دو نفر دعواشون ميشه، ميبرنشون كلانتري. افسرنگهبان از اولي ميپرسه: اسمت چيه؟ يارو با بيخيالي ميگه: فِري... افسره حسابي چپ و راستش ميكنه، ميگه: بي پدر فكر كردي اينجا خونه خالست خودموني شدي؟ گفتم اسمت چيه؟ طرف كه حساب دستش اومده بوده ميگه: فريدون قربان! افسره برمي‌گرده به اون يكي ميگه اسم توچيه؟! طرف  اسمش قلي بوده، يكم فكر ميكنه بعد با ترس جواب ميده: قوليدون!

23-آويني تو جنگ كشته‌ميشه، به يكي ميگن برو يه جوري به خانوادش خبربده. طرف ميره دم خونشون زنگ ميزنه، زن يارو ميگه: كيه؟  ميگه: ببخشيد،‌ منزل شهيد آويني؟!

24-يك دلال عتيقه در شهرهاي ايران مي‌گشت كه بلكه جنس عتيقه‌اي پيدا كند و به قيمت نازل از چنگ صاحبش درآورد. تو يه شهر ديد كه مردي در كوچه نشسته و يك قدح مرغي بسيار اعلا جلويش است و يك گربه مافنگي بسيار زشت دارد از آن غذا مي‌خورد. تخمين زد قدح مال دوره مغول است و حتما چند هزاردلاري قيمت دارد. ايستاد به تماشا. صاحب گربه گفت: فرمايشي داشتيد؟ دلال گفت: والا اين گربه چشم منو گرفته، نميشه اونو به من بفروشيد؟ مرد گفت: چرا كه نمي‌شه، چون شمايين هزار تومان. دلال هم هزار تومان را داد و دست پيش برد كه گربه و قدح را بردارد ولي مرده گفت: كجا؟ معامله قدح كه نكرديم... گربتو وردار برو. دلال گفت: آخه گربه به اين قدح خيلي عادت كرده چرا نميذاري اونم ببرم؟ مرد گفت: واسه اينكه تا حالا با اين قدح من بيش از 150 تا گربه فروختم!

25-آمريكاييه داشته تو رودخونه غرق ميشده،‌ هي داد ميزده: help me, hellllp! يه بابايي  از اونجا رد ميشده ميگه:‌ احمق جون اگه جاي كلاس زبان كلاس شنا رفته بودي الان غرق نميشدي!

26- يه بابايي داشته ماشينشو ميشسته ... اول از پلاك شروع ميكنه به شستن ...

يكي ميگه بابا جون بايد از بالا به پائين بشوري ...
طرف ميگه : برو بابا ... يه دفعه از سقف شستم رسيدم به پلاك ديدم ماشين مال يه نفر ديگه اس .!!